تبليغاتX
Sound & Fury
جمعه بیست و یکم تیر 1387


سال‌ها بود که وقتی استراتیو می‌نشست، کسی می‌گفت "راست بشین، قوز نکن". برای او دیگر عادت شده بود که بشنود که باید شانه‌هایش را عقب بدهد، موهایش را نکند و انگشتش را نمِکد. چیزی که استراتیومیموس نمی‌توانست توضیح دهد این بود که این اعمال برایش ارزش محسوب می‌شدند، او عینک قرمز رنگ مسخره‌اش را دوست داشت و به دو استخوان برآمده‌ی پشتش افتخار می‌کرد. روزه‌ی آینه می‌گرفت و زمانی که چشمش اتفاقی به بدنش می‌افتاد خود را مجازات می‌کرد. برایش دشوار بود که توضیح دهد چرا از دیدن افرادی که دچار سوء تغذیه‌اند لذت می‌برد.  بدن‌های تنومند و استوار و چهره‌های زیبا او را به وحشت می‌انداخت. 
او مرگ را می‌شناخت و تمامی این‌ها برایش تداعی‌گر او بود.

سه شنبه هجدهم تیر 1387


رهایش کنیم و نگاه کنيم که چطور فرو می‌افتد.
دوشنبه هفدهم تیر 1387


 ياد زمانی افتادم که خانه را بازسازی کرده بودیم و مامان به آرزوی نشیمن بزرگش رسیده بود، اما ما اسباب و اثاثیه کافی برای پر کردن آن همه فضا نداشتیم.
مثل این تابستان.
سه شنبه چهارم تیر 1387


در دنیای پر از گند امروز، وجود چیزی به عنوان "گذشته‌ی هوشمند" ضروریست. گذشته‌ای که با نظر به حال و آینده شخص، قسمت‌های ضایع، زائد و شرم‌حضور برانگیزنده خود را حذف کند و زمینه‌ی آسایش افراد، اعم از زنده و متوفی را فراهم آورد.

دوشنبه سوم تیر 1387


در حال حاضر آرزوم اينه که يه کبوتر نامه‌بر داشتم، يه نامه مى‌نوشتم به اين شرح:

سلام، استاد عزيز
با توجه به اين‌که به نمره‌‌ى بالا نياز دارم، لطفاً به من بيست بدهيد.
با تشکر
مستوفى

بعد الصاقش مى‌کردم به پاى کبوتر و مى‌گفتم: وايسا جوابشم بيار.
بعد مى‌پريد مى‌رفت و بعد از چند دقيقه با جواب نامه برمى‌گشت:

سلام، مستوفى عزيز
نامه‌ات را خواندم، نمره‌ى تو براى من هميشه بيست است و البته در ليست هم بيست رد کردم.
چرا با پيک نامه فرستادى؟ گران است و خرجت زياد مى‌شود. راضى نيستم.
راستى شام لُبياپلو داريم.منتظرت هستم. بيا.
آدرس ما:...

جمعه سی و یکم خرداد 1387


در دوران کودکیم هیچ‌وقت یک بازی را به‌‌طور کامل کنار نمی‌گذاشتم. بازی‌های جدید بیشتر وقتم را می‌گرفت، اما شهامت ترک چیزهای قدیمی را نداشتم.  در گوشه‌ای از کمد لباس عمیق مادرم، غار پنهانی برای اشیای قدیمی داشتم: کارت‌های بازی پاره، مهره‌‌های ناقص شطرنج، عروسک‌ بی‌پا و بازی‌ ماهی‌گیری که دیگر کار نمی‌کرد.  گاهی وقت‌ها چندروزی مهمان خانه‌ی خاله یا عمه‌ام می‌شدم، و وقتی برمی‌گشتم که گنجینه‌ام به تاراج رفته بود؛ یک قانون استثناناپذیر بود: اشیاء کهنه باید دور ریخته می‌شدند. من همیشه تسلیم بودم، اما نمی‌توانستم بر وحشت از دست دادن ـ از دست رفتن غالب شوم. هرچیزی زمانی داشت، و زمان به سرعت درحال گذر بود؛ باید شتابت را با زمان تنظیم می‌کردی، باید پیش می‌رفتی. من همیشه عقب می‌ماندم. می‌دیدم، اما نمي توانستم روبه‌رو شوم، بپذیرم. لباس‌ها کوتاه می‌شدند، من می‌کشیدمشان، کفش‌ها تنگ می‌شدند، باور داشتم که پاهایم مثل پاهای مامان‌جان ورم کرده. نه، ناخن‌ها دراز نمی‌شد و مو رشد نمی‌کرد، سبیل‌های بابا سفید نمی‌شد. دور انداختن روزنامه‌های تاریخ‌گذشته احمقانه بود. می‌ترسیدم همه‌چیز تغییر کند و من دیگر به‌یاد نیاورم، نشناسم. می‌ترسیدم بمیرم.
حق با من بود، ترسناک است.


دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387


بارش برف و مسدود شدن جاده‌ى تهران-قم، ايستادن قلب من، ايستادن قلب استاد، ايستادن قلب يک ازمابهتران، زلز  شب شدن روز و قطع برق‌ها،حمله نظامى، نجات من توسط تحوت، انفجار زمين، انفجار خورشيد، گم شدن سوال‌ها...
منطقى که باشى، همه‌ى اين‌ها امکان اتفاق دارد.

یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387


بعدش زمانی می‌رسد که تو دیگر قدرت حرف زدنت را از دست داده‌ای. شروع نمی‌کنی، به پایان نمی‌بری، اما دیگر وجودی هم نداری.

سه شنبه هفتم خرداد 1387


بچه که بودم، دوره‌ای که خیلی‌خیلی بچه بودم، جمعه‌ها را دوست داشتم.  جمعه‌ها روز با‌هم بودن بود، دیر بیدار شدن و صبحانه‌ی مفصل، بابای خوش‌اخلاق و  رستوران و بعد رفتن به خانه‌ی مادربزرگ و شلوغی. بعد دوران مهدکودک رسید، جمعه‌ها باز خوب بود، البته به شرط این‌که پیک آدینه‌ام را پنج‌شنبه حل می‌کردم. دبستانی بودم که جمعه رنگش را برایم باخت، کش‌دار  و طولانی بود، انتظار کشنده برای شنبه‌ی نفرت‌انگیز.  در عوض پنج‌شنبه برایم مقدس شد، مدرسه زود تعطیل می‌شد و ما ناهار ماکارونی داشتیم و بعد هم می‌شد شب تا دیروقت بیدار ماند.  دوم راهنمایی که بودم، متوجه جادوی چهارشنبه‌ها شدم؛ انتظار برای رسیدن به آرامش پنجشنبه. چهارشنبه آبی ملایمی بود که مرا به ساحلم نزدیک می‌کرد. سال بعدش، بی‌آن‌که خودم بفهمم، سه‌شنبه شب‌ها حس خوبی داشتم. وارد دبیرستان که شدم، تعطیلات آخر هفته‌ی من از لحظه‌ی تعطیل شدن مدرسه‌ی سه ‌شنبه‌ها شروع می‌شد.  
آره، زمانی که مرور می‌کنم می‌توانم تاریخچه‌ی بیماریم را به‌یاد بیاورم. حالا هرروز که شروع می‌شود، برایم آغاز و پایان است. می‌خواهم مبدایی جدید برای خودم خلق کنم، اما گذشته و تجربه‌ی ذهنی و محیط و این‌ها نمی‌گذارد. می‌ترسم یک‌روز بیدار شوم و ببینم که توی سوراخی بین روزهای هفته فرو رفته ‌ام.

جمعه سوم خرداد 1387


عصر اولین جمعه‌ی خرداد هیجده سالگی بود که متوجه شدم. زمانی که برای شوت‌کردن زباله‌ها به بیرون از خانه رفته بودم، برای لحظاتی از راهروی ساختمان به محوطه خیره شدم و دختر نوجوان همسایه را دیدم که روی نیمکت محوطه دراز کشیده بود و کتابی ـ احتمالاً درسی ـ جلویش بود؛ آن‌وقت یک‌لحظه به طور غیرقابل توضیح و دردناکی متوجه شدم که خرداد است، و قبل از آن انگار در بی‌زمان بودم. آخرین ماه بهار، و بعد هم آغاز تابستان. دوباره دچار کابوس همیشگی زمان شدم. یادم افتاد که دیگر اول خرداد برای من اولین امتحان نیست، خرداد برای من آن حالت مرزیش ـ مرز بین مشغله‌ی امتحان و بیکاری تابستان ـ را از دست داده است. برای من ماه وداع موقت با مانتوی سرمه‌ای مدرسه نیست. انگار بی‌آن‌که متوجه شده باشم، خرداد پیش‌تر با من خداحافظی‌ کرده بود. بهارهای دیگر، اگر بیایند، دیگر برای من آن شادی سبک و حباب‌وار را نخواهند داشت، من دوره‌ای از زندگی را گذرانده‌ام. من حالا آدمی هستم که بی‌توجه به این‌که خردادماه است، و البته جمعه است، می‌رود تا زباله‌ای را شوت کند.